مهرادمنمهرادمن، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

تاج سرم

!

      امروز مامان جون مهرادبالاخره طلسم روشكست وبراي اولين بار تو وب پسرش نظر گذاشت . ازاونجا كه ثبت اين تاريخ خيلي مهم بود براش يه پست جداگذاشتم. ...
31 شهريور 1392

خواهرزاده ودايي

مي گن خواهرزاده به داييش مي ره اينه ديگه... اين هم كلي ذوق و برادايي جون كه خيييييلي دلمون براش تنگ شده زودتر بيا مي  خوام ببينم من شبيهتم يا توشبيهمي آخه هنوز نديدمت ...
31 شهريور 1392

عكساي 2ماهگي

  اين هم تصويري كه نشون مي ده كپ دايي مسلمشه مگه نه دايي جون؟ فدات بشم كه اينقدر ذوق كردي مثلا مي خواي گريه كردن روشروع كني اين هم يه خنده ي درست وحسابي وتو دل برو       ...
30 شهريور 1392

ختنه

ديروز ساعت5/5من وعزيزجون وخاله سعيده به همراه مامان وبابات رفتيم مطب دكتر حبيبي برا ختنه . ماماني خييييييييلي خييييييلي استرس  داشت من هم به خاطر اينكه بترسه و گريه نكنه با وجودي كه تو دلم آشوب  بود باهاش دعوا كردم وگفتم ناشكري نكن خدايي نكرده انگار مي خوان چه كار كنن خودت با دست خودت آودريش جايي كه بالاخره بايد مي آوردي.ساعت 6نوبت داشت اما ساعت 15/6بود كه نفس رو بردن تو اتاق .بابايي با عزيز تو اتاق رفتن .اول كه دكتر آمپول بي حسي  رو زده يه كوچولو گريه  كردي اما طي كار كار برا خودت اقو اقو مي كردي  وخيلي هم پسر خوبي بودي  مدرك هم داريم بابايي از تمام لحظات فيلم گرفته امامن كه دل نگاه كردنش رو ندارم نمي...
28 شهريور 1392

واکسن 2ماهگی

امروز مامانی زنگ زد وگفت نفس روباعزیز بردن برا واکسن وکنترل دیروز ٢ماهش تموم شد اما چون جمعه بود امروز باید می رفت اما یه خبر خییییییییییییلی خوب وزن عزیز خاله شده ٥کیلو وقدش هم ٥/٥٦ راستی ٢٠/٦ اولین دفعه ای بود که مهراد خاله عروسی اومد عروسی دخترعمو وپسر عموی بابای نازنین بود منتظر عکسای ٢ماهگیش باشیدبرم خونه حتما می ذارم   ...
23 شهريور 1392

خونه جديد

ماماني اين چندروز حسابي سرش شلوغه ديروز كه واقعا كم پيش عزيزش بود امروز هم قراره كه اسباباتون روخونه يه خودتون ببرين .اينجا ديگه عزيز خاله اتاق داره ،يه اتاق اندازه ي خودش   عزيز خاله بايد كم كم ياد بگيره زيادگريه نكنه آخه اين خونه آپارتماني يه ممكنه همسايه هاكلافه بشن ...
6 شهريور 1392

پسرخوب

ديشب باباجون ومامان جون وخانواده عزيز عروسي دعوت بودن نازنين هم قراربود باهاشون بره عروسي .عمويي هم شب قراربود بره جايي ،اون وقت من تنهاي تنهامي شدم .ازماماني خواستم توروبذاره كه هم من تنها نباشم هم به شما سخت نگذره هم خودش اذيت نشه.خلاصه شما موندي وقرارشد اگر اذيت كردي شما روببرم تحويل بدم اما نفس خاله اينقدر پسر خوبي بود اذيت كه نكرد هيچ اصلا تاساعت 12شب بيدارهم نشد فقط يه دفه شير مي خواست كه شيشه رو گذاشتم دهنش.ماماني كه تورو گذاشت گفت ببين من با اين چه كار مي كنم ،اما شما يه فرشته بودي نفسم اين هم نفس خاله چقدرراحت خوابيدي قربونت برم ...
3 شهريور 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تاج سرم می باشد